مظلوم عشق
توی جامه ای که آدماش هر روز عاشق و خراب یه نفر می شن و اگر از دستشون دادن بر خلاف حرفهاشون نه می میرن و نه یک رودخونه دیگه از اشکهاشون ساخته می شه و تازه حتی یه جانشین بهتر از قبل هم خیلی خیلی زود.
در عرض دو,سه روز واسه عاشق شدن پیدا می شه, حس تعهد و حس مسوولیت کلمات فوق العاده خنده داری هستند که فقط به درد سازندگان هجو می خورند و نه حتی طنز!
اگر خوب نگاه کنیم می بینیم در این میان تنها چیزی که در تمام فروشگاه ها و مغازه ها از فروشگاه های بزرگ و
زنجیره ای گرفته تا دکه های روزنامه فروشی یا حتی بقال های محله یا عجیب تر از اون خرت و پرت فروشی های دوره گرد پیدا می شه, عشق است, همین جاست که باید گفت, مظلوم عشق , که دیگر معنی دیرین خود را از دست داده است.

هیچ کس غصه این را که چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
فاصله بین من و تو چند کیلومتر ناقابله, چند تا آسمون فاصله است که براشون یه پروازکافیه, چند تا غربت غریبانه است که یه بوی تو مستشون می کنه ومن تا تا حرم امن نو می کشونه آقا جون چه حسی که هردم منقلبم می کنه به پابوست که می رسم آروم میشم کبوترا رو که می بینم انگار تو عرش الهی ام. گرمای تابستون تو نسیم ملایم و خنکای صحنات گم می شد ناله ها و زجه ها در هم میپیچید ولی کاری می کردی کارستان از نابینا گرفته تا سرطانی ها از اومدن به بارگاهت ناامید نمیشدن تو همین حال و هوا من غصه دار رو هم آقا شفا دادی دوست دارم.
بعدارظهر روز جمعه 87/3/10 ساعت 1/5 از دانشگاه عازم حرم مطهر آقا امام رضا (ع) شدیم. بچه ها اونقدر هیجان زده بودند که دم از هر چیزی می زدند تا مسیر 1300کیلومتری را که در پیش داشتند راحت تر طی کنند .
ساعت 12 روز شنبه 87/3/11 وارد مشهد الرضا شدیم.
...
سفر 6روزه ما 87/3/17 به پایان رسید با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین, گریه ها و گلایه ها, غم ها و درد ها و مثل همیشه با یه به امید دیدار ...
واشك خود را نثار گونه هاي خشك او مي كرد
كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود
كه براي بيان كردنش به شهامت نيازي نبود
كاش دل ها آنقدر خالص بودند
كه پيش از پايين آمدن دست ها دعاها مستجاب مي شد
كاش غصه ها شكوه لبخند را نمي كاست
اي كاش درك مي كردي مفهوم ميان عشق و زندگي را

تو را در تمامي لحظه ها خواهم خواند
اي سبز قامت رعناي عشق
واي سكوت بي پرواي انسانيت
بيا بر پينه دستانم مرحم عطوفت بنشان
وبر كوير پرترك دلم جرعه آبي باش
هميشه معنا خواهم كرد اسطوره اي كه تو باشي بر دفتر قلبم
اگر با رفتن من قدم بر چشمه خشكيده چشمانم خواهي گذاشت
پس:
فرشته جانم را زودتر رسان تا بلكه با حضور تو آرامشي ديگر ببيند
اي توفنده ترين باران ها
من تا پاي جان منتظر حضور هميشه سبز و شادمانه تو خواهم ماند
آنگاه كه از زير هزاران فرسخ خاك به پا خيزم
لباس سپيد رزم و زره پولادين سال هاي پر زمز و راز تو را به تن كنم
و بيايم به ياري تو
پس:
اي مولاي زمان
اي پادشاه عصر ها
تو را به خداي محمد(ص)
بنده ي دل سوخته ات را از خاكستر غم برهان و او را نيز بخوان.....
انگار ثانیه ها سنگ می شود وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

با من بمان که در دل این دشت پر هراس تنها تر از خدایم و تنها تو با منی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبه ی دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهای ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ای دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست.
سهراب سپهری
کسی نیست
بیازندگی را بدوزدیم آن وقت
میان دو دیدار تقسیم کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زود تر چیز ها را ببینیم
سهراب سپهری
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
مهدی حمیدی شیرازی
که پیشانیم به یک تکه ابر سجده می بری .
به یک درخت خیره می شوم
از سنگها توقع دارم
مهربانی را .
باران بر کتفم می بارد
دستهایم هوا را در آغوش می گیرد
شادی پایین تر از یک مرتبه است
که بگویم چقدر؟
گاهی آنقدر واقعیت داریم
که من
صدای فرو ریختن
شانه های سنگی شیطان را می شنوم
سلمان هراتی
انگار هفت سين كامله ولي هفت سين دلمو مثل هميشه يادم رفت.
سكوت،سادگي،سرافرازي،سرزندگي،سلوك،سلامتي، صبر
سكوتي كه گاهي وقتا آدمو به فكر وا مي داره،فكر لحظه هايي كه تنها مي مونيم با كرده هامون
سادگي، تو لحظاتي كه ميشه مغرور بود ولي عاشق مي مونيم .
سرافرازي ، واسه لحظاتي كه پرچم وطنت را اون بالا بالاها مي بيني
سرزندگي، گوش كن انگار بچه ها دارن تو كوچه گرگم به هوا بازي مي كنن.
سلوك، اگه وقت اذان دل به گلدسته ها بدي خوب مي فهمي كه چي ميگم.
سلامتي، فقط بگم بدون حضورش شايد سين هاي بالا رنگ و لعابي ندارن.
صبر،وقتو هدر نده عمرت داره يواشكي اون طرفا يه سركي مي كشه
آخري رو با ص صابون نوشتم كه تو كفش بموني !


می شود حتی بدون داشتن صورت زیبا دل برد(سیرت زیبا)
می شود حتی بدون زبان سلیح ترین نغمه ها را خواند(حضور قلب)
می شود حتی بدون لباسی فاخر دلربایی کرد (لباس عافیت)
می شود حتی بدون پول عرش و فرش را خریداری نمود (گنج قناعت)
پس ای آدمیان چگونه از بندتن رها نمی شوید در حالی نیک می دانید عاقبت خویش را .


