اي كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد
واشك خود را نثار گونه هاي خشك او مي كرد
كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود
كه براي بيان كردنش به شهامت نيازي نبود
كاش دل ها آنقدر خالص بودند
كه پيش از پايين آمدن دست ها دعاها مستجاب مي شد
كاش غصه ها شكوه لبخند را نمي كاست
اي كاش درك مي كردي مفهوم ميان عشق و زندگي را

تو را در تمامي لحظه ها خواهم خواند
اي سبز قامت رعناي عشق
واي سكوت بي پرواي انسانيت
بيا بر پينه دستانم مرحم عطوفت بنشان
وبر كوير پرترك دلم جرعه آبي باش
هميشه معنا خواهم كرد اسطوره اي كه تو باشي بر دفتر قلبم
اگر با رفتن من قدم بر چشمه خشكيده چشمانم خواهي گذاشت
پس:
فرشته جانم را زودتر رسان تا بلكه با حضور تو آرامشي ديگر ببيند
اي توفنده ترين باران ها
من تا پاي جان منتظر حضور هميشه سبز و شادمانه تو خواهم ماند
آنگاه كه از زير هزاران فرسخ خاك به پا خيزم
لباس سپيد رزم و زره پولادين سال هاي پر زمز و راز تو را به تن كنم
و بيايم به ياري تو
پس:
اي مولاي زمان
اي پادشاه عصر ها
تو را به خداي محمد(ص)
بنده ي دل سوخته ات را از خاكستر غم برهان و او را نيز بخوان.....
واشك خود را نثار گونه هاي خشك او مي كرد
كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود
كه براي بيان كردنش به شهامت نيازي نبود
كاش دل ها آنقدر خالص بودند
كه پيش از پايين آمدن دست ها دعاها مستجاب مي شد
كاش غصه ها شكوه لبخند را نمي كاست
اي كاش درك مي كردي مفهوم ميان عشق و زندگي را

تو را در تمامي لحظه ها خواهم خواند
اي سبز قامت رعناي عشق
واي سكوت بي پرواي انسانيت
بيا بر پينه دستانم مرحم عطوفت بنشان
وبر كوير پرترك دلم جرعه آبي باش
هميشه معنا خواهم كرد اسطوره اي كه تو باشي بر دفتر قلبم
اگر با رفتن من قدم بر چشمه خشكيده چشمانم خواهي گذاشت
پس:
فرشته جانم را زودتر رسان تا بلكه با حضور تو آرامشي ديگر ببيند
اي توفنده ترين باران ها
من تا پاي جان منتظر حضور هميشه سبز و شادمانه تو خواهم ماند
آنگاه كه از زير هزاران فرسخ خاك به پا خيزم
لباس سپيد رزم و زره پولادين سال هاي پر زمز و راز تو را به تن كنم
و بيايم به ياري تو
پس:
اي مولاي زمان
اي پادشاه عصر ها
تو را به خداي محمد(ص)
بنده ي دل سوخته ات را از خاكستر غم برهان و او را نيز بخوان.....
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:17  توسط رویا
|

